خرید بک لینک
من... روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم... من... باتو مینویسم و میخوانم باتو راه میروم وحرف میزنم وز شوق این محال! که دستم به دست توست من... جای راه رفتن پروازمیکنم... آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یادر میان جمع خاموش مینشینم موسیقی نگاه تورا گوش میکنم... گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش میکنم...

برچسب: غیر از تو هرچه هست فراموش میکنم, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 23:45

توی متنای قبلی با همه ی احساسم از خدا خواستم که دلیل آرامشمو ازم نگیره ولی... گرفت! همه چی تموم شد همه چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی حالم بده نمیدونم چیکارکنم؟ نمیدونم چجوری آروم باشم؟ نمیدونم چجوری تحمل کنم نداشتنشو خدایا چرا نشد ماباهم باشیم؟ چرا نشد ما کنارهم باشیم؟ چرا اون کنار من خوشحال نبود؟ اخه چرا؟ چرا نشد که بشه؟ چرا نمیتونم تو روز تولدش کنارش باشم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نمیتونم بخاطر تولدش بغلش

برچسب: فاصله شهرها, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 23:45

صفحه بندی